loading...
داستان کوتاه | رمان کوتاه
سعید امیدی بازدید : 216 چهارشنبه 21 مرداد 1394 نظرات (0)

 

پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری رفت.
پدر دختر رو به پسر کرد و گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمیدهم.

چندی بعد پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر رفت ، پدر دختر با ازدواج موافقت کرد و در مورد اخلاق پسر گفت : انشاءالله خدا او را هدایت میکند.

دختر گفت: پدر، مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 39
  • کل نظرات : 8
  • افراد آنلاین : 29
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 98
  • آی پی دیروز : 41
  • بازدید امروز : 124
  • باردید دیروز : 45
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 169
  • بازدید ماه : 169
  • بازدید سال : 2,302
  • بازدید کلی : 57,234